در ساحل باد

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦

 

شرآب

در خاک / ترش می شوم ،

شیرین ،

و بعد / همه چیز را / به هم بریز ،

که / با طعم گس یک تابستان ،

میان رگ هایت می گردم ،

آن شر آب ام ،

که سر کشید ه ای

 پيام هاي ديگران ()

مسعود خالقی

سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

مارمولک پير

در جاده ای سوزان ،

مارمولک مهربانی ديدم ،

( قطره ای از سوسمار بزرگ )

به تامل / که با ردای سبزش بر تن به راهب ابليس می مانست ،

و با رفتار نيکو / ويقه اطو کشيده اش / به معلمی پير و اندوه ناک .

 

نگاه کن چگونه می نگرد ،

چشمان پژمرده اين هنرمند ناکام ،

بعد از ظهر را با دلهره ،

آهای دوست من ،

اين گردش سحر گاهی تواست ؟

جناب مارمولک !

عصايت را بردار ،

چرا که ديری است سال های پيری تو در رسيده است .

چندان که کودکان دهکده نيز / ترسانت می سازد .

 

به دنبال چيستی در جاده ،

فيلسوف نزديک بين من ؟

شبح لغزان بعد از ظهر را می جويی

که افق را شکسته است ؟

به جست و جوی صدقات آبی اسمان نزاری؟

يا پشيزی از يک ستاره ؟

 

شايد کتابی از لامارتين می خوانی

يا طعم تحرير کهنه ای صدای پرندگان را مزمزه می کنی ؟

يا آ فتاب غروب را می نگری

که چشمان ات اين سان می درخشد ؟

 

آی اژدهای وزغ ها / با تشعشع انسانی !

قايق بی پاروی انديشه ها

از آب ظلمانی رنگين کمان های سوزان تو می گذرند .

 

شايد به جست و جوی مارمولک خانم زيبا امده ای ؟

که به سان خوشه های گندم ماه مه سبز است

و به طره های گيسوان بلند چشمه های خوابيده

که به عتابت می نشينند / سپس از مزرعه ات می گريزند.

آه غزل شيرين شکسته بر جگن های پر طروات / زندگی کن / اينک هر چه باداباد .

 

شعار (( بر مار می خروشم ))

در غبغب بزرگ مطران پير مسيحی

پيروز می شود .

 

اکنون خورشيد / در جام کوه ها حل می شود ،

و رمه ها جاده ها را

                             می آشوبند .

هنگام عزيمت است

باريک راه سوزان را بگذار /و انديشه را نيز .

فرصت بسيار خواهی داشت

تا بنگری ستارگان را

هنگام که کرم ها با فراغ می خورندت

به خانه ات بازگرد / زير دهکده جيرجيرک ها.

 

شب به خير دوستم / جناب مارمولک ،

اکنون مزرعه خالی است / کوه ها خاموش اند / و جاده متروک .

 

گه گاه تنها / از ميان صنوبرها / فاخته ای می خواند

                                                                    در تاريکی.

 

                                                                       ((   فدريکو گارسيا لورکا ))

 پيام هاي ديگران ()

مسعود خالقی

چهارشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٦

 

پيراهن

زمستان / تابستان ،

حالی داشتیم ،

من روی او / او زیر من ،

خیس می شدم  / از تب ،

سرد می شد / از خیسی من ،

تب تن اش ،

آ ن وقت ها /  نه حرف می زدم /  نه می نوشتم ،

حالا پیراهن شاعر ی مرده ،

شعر می نو یسد !!!

 پيام هاي ديگران ()

مسعود خالقی

جمعه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٥

 

تشيع جنازه من

آ یا تشیع جنازه ام از حیاط خانه مان آغاز خواهد شد ؟

مرا چگو نه از طبقه سوم پایین خواهید آورد ؟

تابوت در آسانسور جا نمی گیرد ،

پلکان هم تنگ است .

شاید در حیاط آفتاب کمی بالا آمده باشد و کبو ترها پرواز کنند .

شاید برف بیاید ، همراه هیاهو ی کودکان ،

و شاید باران باشد و آسفا لت خیس ،

و در حیاط سطل های آ شغال خواهد بود مثل همیشه ،

اگر طبق رسوم محلی ، مرا با صورت باز در کامیون بگذارند ،

ممکن است چیزی از یک کبو تر بر پیشانیم بچکد ، شگون دارد .

چه دسته موزیک بیاید وچه نیاید ، بچه ها پیش من خواهند آمد .

مرده ها برای بچه ها جالبند .

پنجره آشپزخانه مان ، از پشت سر نگاهم خواهد کرد

بالکون مان با رخت های شسته اش از من مشایعت خواهد کرد ،

من در این حیاط خو ش بخت زیستم ، آن قدر خوش بخت که نمی توانید تصور کنید ،

همسایه های من ، برای همه تان عمر دراز آرزو دارم ...

                                                                           ناظم حکمت ( آخرین شعرها )

 پيام هاي ديگران ()

مسعود خالقی

دوشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٥

 

شام نامه

شام / کباب داشتیم ،

کباب دل مرغ ،

در یک سیخ ،

در هر دل / چند خروس ،

پر می زد ند / جز می شد ند ،

تا ببر ند دل مرغی را ،

بعد بپرند / روی آن ،

شام خوبی بود ،

دل ما کجا بسوزد / روی چه آ تش ،

د ر سیخ کدام ... ،

بماند تا بعد .

 پيام هاي ديگران ()

مسعود خالقی

سه‌شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٥

 

ولنتاين

دو تا چایی ،

دو حبه قند ،

دوستت دارم ،

تو که / چشمت / دودو می زند ،

تا بدود / زیر سیگاری خدا را خالی کند ،

بس که می دانی :

مثل سیگار پشت چایی ،

دوستت دارم .

 پيام هاي ديگران ()

مسعود خالقی

دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥

 

ساعت ها !!!

هر دقیقه / یک بار ،

سا عتی هم ،

می گذریم / از کنار هم ،

و رقیب / بیست و چهار / بار / شب و روز ،

عجبا !

من پی تو ،

تو به د نبال من ،

همسرت د نبال / ما دو تا ،

تیک تو / توک همسر ت ،

من همیشه تاک بودم ،

تاک / تر / از شراب .

......................

عین مرکب ،

پخش روی آب ،

سیاهی تو / دل می زد ،

بدود در زلالی من ،

و شپش ها ،

شش قاپ / می اندازند ،

طول و عرض / عمر مرا .

...................................................

زلال ،

گوارای وجود می شوی ،

تنها / گاهی که / از من بگذری ،

چون آب / که / از معرض یخ !

.............................................

 پيام هاي ديگران ()

مسعود خالقی

جمعه ٢٩ دی ،۱۳۸٥

 

هر چه می خورید ،

گند می شود ،

این دو / سه / جام ،

شگفتا ،

هر شام ،

نوش می کنم ،

بامداد می بینم :

از نوک خودکار ،

چه گل ها / که / نکاشته ام .

-------------------------------------------------------------------------------------------

گاهی خواب می بینیم ،

می بینیم ،

در خواب هم سر داریم

و هم همسر ،

و چند توله ،

که ادامه سر ماست ،

از دم زندگی *

تا دم ** مرگ

وقتی بلند می شویم،

می گو ییم :

چه خواب کو تاهی بو د ،

آ ه / زندگی .

                                                                         * منظور همان چیزی است که که در ماتحت

                                                                                   اسب و سگ موجود می باشد .

                                                                          ** نز د یک .

---------------------------------------------------------------------------------------

زندگی اگر ،

... بود ،

مرگ ،

تنها علامت ! بود ،

کنار یک نشان دیگر ؟ .

----------------------------------------

 پيام هاي ديگران ()

مسعود خالقی

پنجشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٥

 

وصيت (بيژن نجدی) *

نیمی از سنگ ها ، صخره ها ، کوهستان را گذاشته ام

با دره هایش ، پیاله های شیر به خاطر پسرم

نیم دیگر کوهستان ، وقف باران است

دریای آبی وارام را

                        با فانوس روشن دریایی را ، می بخشم به همسرم

شب های دریا را ، بی ارام ، بی ابی ، با دلشوره فانوس دریایی

      به دوستان دور دوران سر بازی که حالا پیر شده اند ، فکرمی کنم

یکی یا چند هم مرده اند .

رودخانه که می گذرد زیر پل ،مال تو ، دختر پوست کشیده من به استخوان

بلور !

که اب پیراهنت شود تمام تابستان .

هر مزرعه و درخت ، هر کشتزار وعلف را شش دانگ به کویر بدهید

                   به دانه های شن ، زیر افتاب

از صدای سه تار من

                            بند بند پاره پاره های موسیقی

که ریخته ام در شیشه های گلاب و گذاشته ام روی رف

یکی سهم به مثنوی مولا نا دو سهم به (( نی )) بدهید

می بخشم به پرندگان

                              رنگ ها ، کاشی ها ، گنبد ها

به یوزپلنگانی که با من دویده اند

غار و قندیل های آ هک تنهایی

و بوی باغچه را

به فصل هایی که می ایند

                                       بعد از من .

                                                  

        * گزیده ادبیات معاصر  . دفتر ۱۰۵ . بیژن نجدی . ناشر : کتاب نیستان .

 پيام هاي ديگران ()

مسعود خالقی

یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥

 

فتو گراف

تو محکومی ،

به حبس ابد ،

بدون اعمال شاقه ،

درون سلول کوچک ات ،

هی قدم بزن / هی بخواب / هی بمیر ،

زندان بان تو ،

من ام ،

و تو خاطره ای ،

در ذهن من ،

و من ....

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چه با افتخار می روی ،

که مثلا ،

با وقار رفته ای ،

نگاه کن ،

بین همه این عکس ها ،

یاد ــ گاری ــ خالی ،

من از تو ،

پر ــ بار ــ بودم ،

هیچ فکر نمی کنی ،

افتخار ندادم ،

و جای من / کنار تو ،

در همه عکس ها خالیست .                 

 پيام هاي ديگران ()

مسعود خالقی

جمعه ۸ دی ،۱۳۸٥

 

زفاف

چه نر است ،

اين واژه عاشق !

که هميشه سوار می شود ،

وچرا مورد فعل واقع می شود ،

آن دختر کوچک ؟

که بکارت نادانی را ،

هميشه ،

هديه می دهد ،

شب اول / به اطلس و منجق رختخواب .

 پيام هاي ديگران ()

مسعود خالقی

یکشنبه ۳ دی ،۱۳۸٥

 

خود شيفتگی

مسعود دوست داشتنی من ،

مست و مسواک هرشبه ،

وگاهی چند پاره خط ،

بابت تيک تاک حضور ،

چقدر بايد بگويم ،

تا از عمق ناباوری ،

بيايی بالا ،

نگاه کنی ،

تا ببينی ،

دوستت دارم ،

باور کنيد ،

عاشق خودم شده ام !!!

 پيام هاي ديگران ()

مسعود خالقی

چهارشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٥

 

فلسفه

زنگ زدم ،

بر نداشتی،

فسفاته شدم ،

فيلسوف نشدی ،

باز صبح / از خواب / بلند شدم ،

ديدم / باز هم / بلند نشدم ،

چقدر کوتاهم ،

که آه هم نشدم

 پيام هاي ديگران ()

مسعود خالقی

یکشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٥

 

نمک

ميخ ها را بکنيد !

دردم می آيد ،

آی حاکم ،

سی پاره پولی نيست ،

سه هزار پاره می دهم ،

رهايم کنيد ،

می خواهم با مريم عشق بازی کنم ،

نمی خواهم عيسی باشم ،

مسيح خودش می آيد ،

دلم هوای آدم دارد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلم شور می زند ،

با اين فشار ،

اگر از کار افتاد ،

يک نيمه مغزم ،

وننوشتم چيزی ،

هی نگو : کمتر نمک بخور ،

دلم شور می زند .

 پيام هاي ديگران ()

مسعود خالقی

سه‌شنبه ٧ آذر ،۱۳۸٥

 

رفيق

کتری / اجاق گاز ،

کتاب / متکا ،

حتی قندانم باش ،

اما رفيقی ،

که نيمه راه ،

بيگاه بگويد :بدرود ،

هرگز / هرگز /نباش.

 

 پيام هاي ديگران ()

مسعود خالقی

شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٥

 

دل

سری داشتيم / ميان سرها ،

و يک چيز که دايم می شکست ،

ديديم بدون پا ،

پاشنه آشيل ما شده ،

فرموديم : وزير راهی بجوی ،

گفت : سايه شاه بر دوام ،

يک ( واو ) ميانش بگذاريد ،

سکه اقبال ،

تا دوام زمين ،

به نام شماست .

 پيام هاي ديگران ()

مسعود خالقی

سه‌شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٥

 

پيک نيک

گذشت ،

اما چه خوب ،

به خوبی گذشت ،

وقتی می شد ،

به خسته خانه / در آن / درنيم جانی من ،

چه پنجه سرطانی / پنج پاره ام می کرد / بيانجامد ،

باز هم هی ،

به خير گذشت ،

نيم نفس / که نامش زندگيست ،

خوش گذشت .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آدم هستم ،

نه آهن !

زنگ نمی زنم ،

حتی اگر ،

قبل از تلفن ،

می دانستی :

زنگها در چند حالت ،

برای هيچ کس ،

به صدا در نمی آيند ،

اولی مردن ،

آخری مردن.

 

 پيام هاي ديگران ()

مسعود خالقی

سه‌شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٥

 

دلپذير

نه به عنوان همه ،

حتی به نمايندگی / يک تخم مرغ / در املت ،

اعلام نمی کنم ،

دوستان / رفقا / و بقيه ،

باور کنيد ،

حق ،

نه دادنی است ،

نه گرفتنی !

تنها لقمه ای خوردنيست !

 پيام هاي ديگران ()

مسعود خالقی

شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٥

 

تابستان

يک صبح ،

بلند نشوی از خواب ،

و مگس ها بی لرز / از ترس تو ،

بنشينند و نپرند ،

وهر چيز ،

جرات عفونت پيدا کند ،

يعنی : وارد ساده ترين بخش زندگی شده ای ( مرگ ) .

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بريز / بخوريم ،

گيلاس / گيلاس ،

تابستان را ،

ما نمی دانيم چرا !

اما انگور ،

رسالتش را ،

هميشه  به خط آ فتاب می نويسد

 پيام هاي ديگران ()

مسعود خالقی

شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٥

 

سربازی

نگران خود نيستم ،

به دو معنا ،

دلواپس بچه ها هستم ،

از حالا / تا آخر زمين ،

می آيند و ميروند ،

از اول زندگی / تا انتهای مرگ ،

با انگشتی در دهان ،

از حيرتی / به حيرتی !!!

----------------------------------------------------------------------

ناسپاس ،

با گريه آمدم ،

با خنده نمی روم ،

با گريه ام می بريد ،

اين اشتباه دلپذير را / به انتها ،

نامش چه بود !؟

هان / گويا زندگی .

---------------------------------------------------------------------

سرباز ها ،

سرشان را ببازند ،

چه دارند ،

برای بازی ،

دو دست / دو پا ،

با سر سرباز بودنند ،

بی سر می شوند :

دو دو تا = چهار پا .

 پيام هاي ديگران ()

مسعود خالقی

مسعود خالقی


لینک ها

 

نویسندگان

مسعود خالقی

آرشیو من

خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤

امکانات

  RSS 2.0